تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


بابا  

 
چه غصه ای بالاتر از اینکه  ۹ شب به خانه زنگ بزنی و صدای بابا را بشنوی که: دارم ناهار می خورم.
بابا... بابا.‌. فکر کردن به تو و روزهای سخت و سیاهی که زندگی برایت ساخت وحشتناک است. بابا چرا من نمی توانم هیچ کاری برای کم کردن این همه سیاهی بکنم.
این شب لعنتی برایم غصه اورده. خوابم نمی برد.
خدایای مهربان دردهای بابا را بیشتر نکن.
 

ادامه مطلب  

شعر حضرت رقیه خاتون سلام الله  

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا
 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا
در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ
 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا
این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند
 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا
از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد
 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا
گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم
 تکه ای آسمان اگر باشد

ادامه مطلب  

شبها  

بابا  ازت دلم گرفته...از تو هم دلگیرم...چرا وقتی رفتی که بهت نیاز داشتم..چرا توی بدترین روزهای زندگیم نیستی...من احساس امنیت نمیکنم..هیچکس نمیتونه مثل تو بهم حس امنیت بده....یکی هست  ..تو میشناسی..ولی...ولی بابا اونم انداختم تو دردسر....اونم خیلی خوبه..ولی اون حسی که تو بهم میدادی رو نمیتونم تز کسی بگیرم...تو فرق داشتی با کل دنیااا..چقدر دیر فهمیدم...چطور مبتونم جبران کنم.بابااااام خسته شدم چرا نمیای دنبالم...تورو خدا بیا قبل از این که دیر بشه....تو دختر

ادامه مطلب  

روزت مبارک بابا  

بابای عزیزتر از جانم سلام..
از آسمان چه خبر؟
مهمانی خدا تمام نشد که برگردی؟
 
مرا ببخش که نیستم تا دستانت را به رسم ادب بر دیده بگذارم
 
مرا ببخش که بزرگ شدم 
که بدون تو دوام آوردم
 
بابای مهربانم
بعد از تو من دیگر زندگی نکردم
اگر نفسی مانده به اجبار است..
 
تو که رفتی دنیای مرا هم با خودت بردی
دنیای من مهربانی ات بود 
محبتت بود
 
خیلی دلم برایت تنگ شده بابا
کاش میشد یکبار دیگر ببینمت..
 
هیچکس محبت تو را به من نداشت تو مثل کوه پشتم بودی
تو که رفتی

ادامه مطلب  

 

      
 
به سراغ من اگر می آیید با یه سبد بزرگ میوه بیایید و دل ما شاد کنید ... :)
 
+ طعم پاییز و زمستون
+ با دستای یخ زده و کثیف از نارنگی هایی که بابا همین الان برات خریده  پوست بکنی و طعم خاصشو تا ته دلت حس کنی و ... :)
فک کنم دوس داشتن یه جورایی شبیه این طعم و این لحظه باشه :)
+ یا مث وقتی که بابا انار خریده باشه و نشسته باشین تو سرمای زمستون کنار بخاری ... تو انار دون کنی براشون و بابا انار رو آب بگیره براتون و حرف بزنین و خنده باشه رو لبتون ... سرخ باشه دل

ادامه مطلب  

756.  

این روزها دلم بی‌شمار به کودکی‌ام نیشگون می‌زند. هوس کرده‌ام کاسه‌ای پر از توت فرنگی بردارم و روی طاقچه خانه قدیمی بنشینم و همین که توت فرنگی‌هایم را گاز می‌زنم و پاهایم در هوای اتاق، یکی در میان تاب می‌خورند، رابطه خودم و بابا را نظاره‌گر باشم. ببینم که وقتی برایم کتاب داستان می‌خواند چه شکلی بود، وقتی نوار قصه را توی ضبط می‌گذاشت، وقتی شعر یه روز یه آقا خرگوشه را با من زمزمه می‌کرد و وقتی جا به جا می‌خواندم، شعرم را اصلاح می‌کرد. ب

ادامه مطلب  

 

نه بابا حسن جانمان یکم لوس و مامانی تشریف دارن دوری بهشون نمیساخت مثکه

ادامه مطلب  

امتحان زنان  

یعنی هااااا من هر چقدر هم خونده باشم و بلد باشم اسم امتحان که میاد فراموشی میگیرم..
2-همیشه و در همه حال برای امتحان مبحث نخونده دارم...درود بر من..هیچ وقت هیییچ وقت من واسه امتحان اماده نبودم..شب امتحان بازیگوشیم گل میکنه و مجبورم تا صبح درس بخونم :/
3-بابا تشریحی دیگه چه صیغه ای بود آخه :/ ای بابا..
4-یادش به خیر من چقدر شب های امتخان می اومدم و اینجا مینوشتم...یادش به خیر..
یادمه یه بار واسه خونه حس پرواز داشتم..اولین باری که میخواستم برم خونه اخه فک

ادامه مطلب  

 

ولشکن بابا
من ک زیارت کردم
سال بعد باهم میریم ان شاء الله
فک کن از همه خاستماااا
مهم ترین حاجتمی تو��

ادامه مطلب  

2 خاطره از شهيد همت  

مثل بقیه كشاورزها
 
پاچه های شلوارش را تا می زد تا زیر زانو، آستین هاش را هم تا آرنج! مثل بقیه كشاورزها. نمی دانم مرزبندی زمین ها را دیده اید یا نه. خیلی باریكند و راحت جا به جا می شوند. آن موقع ابراهیم ده دوازده سالش بود. هر سال موقع كشت و درو می رفت سر زمین. اگر یك سال می گفت نمی توانم، بابا جون می ماند چه كار كند. موقع درو، به گندم های لب مرز كه می رسیدیم، ابراهیم می رفت روی مرز می ایستاد. دلش نمی خواست محصول زمین های كناری با محصول زمین بابا جون ق

ادامه مطلب  

آنچه دیشب گذشت  

دشب خیلی حال و حوصله نداشتم داغون بودم از نوع خیلی بدش .... 
داشتم تو اتاقم فیلم نگاه می کردم و در شرف خواب بودم که دیدم یک صدای نهیبی 
می آید ..... فکر کردم کامیونی چیزیه .... چشمتون روز بد نبینه دیدم دارم میلرزم ....
بله زلزله بود ....
بسیار بسیار ترسیدم ..... قلبم انقد تند تند میزد که نگویید و نپرسییییید ..... 
بدو بدو رفتم پایین پیش مامان اینا که پیش هم باشیم ..... 
رفتم اتاقشون دیدم دارن خروپف می کنن ..... 
حالا من ! شب ! اتاق تاریک ! خروپف مادر و پدر گرامی ! بر

ادامه مطلب  

اولین پست 95  

سلام بابای خوبم
چهارمین عید هم بدون تو گذشت
پنجمین سالگرد رفتنت هم گذشت
خیلی وقت است که سال نو دیگر برایم معنایی ندارد..
از عید و سال نو خیلی وقت است متنفرم بابا
همه چیز تو را بیادم می اندازد..
و نبودنت داغ دلم را هر لحظه تازه میکند..
این دوماه خیلی مناسبتها هست
اما وقتی تو نیستی چه فایده
اسفندماه سالگرد ازدواجم.سال نو. روز زن. تولدم. روز مرد. سالگرد عقدم..
همه چیز بدون تو فقط میگذرد
بدون هیچ دلخوشیی فقط میگذرد..
اسفند که میشود دلهره میگیرم
فروردی

ادامه مطلب  

 

‎دیروز هم خونه خاله بانو. طبق معمول دم رفتن شكم بچا كار كرد و نهایتا باز دیر شد، هر چند بماند كه نادی هم چمدون خریدای دوستش برا مغازش رو كه داده بود دستش كه توی بار خودش بیاره كه بعد ازش بگیره رو یادش رفت بیاره و یه برگشت به خونه اضاف شد بهمون و داداشه هم توی راه كار داشت و یه توقف... ولی كلا هی تلفن روی تلفن مامانه كه اینا میخوان غذا بخورن! (از صبح رفته بود كمك خاله) از اون ور هم هی غرغر بابا! دیگه من كلا با اعصاب تعطیل رفتم!‎اونجا هم علی بچه محبوب

ادامه مطلب  

روز اول درس  

امروز 8 ک نه ساعت 9و نیم بیدار شدم..
بعدش کلی حمالی کردم و اتاق و مرتب کردم
و نواحی دیگر:/
26صفحه درس خوندم:/
پرخوری هم گزارش شده:/
با یونس کلی اهنگ خوندیم و مسخره بازی دراوردیم:/
الان سرم گیج میره:(
بابا عصبیه
اوه اوه
الان میخام عکس فائزه رو بکشم:)

ادامه مطلب  

جشن تولد مامانی  

سلام دخترم
دیشب برای مامانی جشن تولد گرفتیم. کلی به همه ما خوش گذشت. مامانی 33 سال رو تموم کرد و رفت توی 34 سال. بابا بزرگ و مامان بزرگ و دایی رضا چهار دست بشقاب آرکوپال خریدن تا سرویس ما کامل بشه. دایی امیر و گلشن و متین هم یه دستگاه بخور سرد گرفتن. خیلی هدیه های اونها برای ما عالی هستند. کلی هم عکس و فیلم گرفتیم که یکیش رو برات گذاشتم.
 
پنجشنبه 95/08/20 رفته بودیم نمایشگاهی که دایی امیر هم توش غرفه داشت. دایی یه ایده خیلی خوب داره که اگه اجرا بشه خیلی

ادامه مطلب  

پست صد و پانزده  

1. دلم می خواست این پست رو 17 مرداد بذارم. نمی دونم شاید چون منو یاد بدترین اتفاق این سالا و تصادف بابا می نداخت. شاید چون اون روز دلم نوشتن می خواست و شایدم بخاطر حال خوبه فرشته مهربون بود. پروژه جدید و یه موفقیت دیگه.
نمی دونم چرا کارش انقدر منو یاد کارتونا انداخت. مخصوصاکارتون بابا لنگ دراز...
اما با یه داستان واقعی...
2. پارسا برام فال گرفت. یه فال نطلبیده. اما انگار حسابی مراد بود.
سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات
بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح
بهم

ادامه مطلب  

 

     
 
+ با تشکر از مریم که واسم غذا آورد
با تشکر از مامان که واسم ترشی درس کرد و بابا که مواد اولیه رو خرید و محمد رضا که به مامان کمک کرد :)
+ با تشکر از خودم که دیروز وقتی دلم گرفته بود رفتم بیرون و سبزی خریدم و امروز با حوصله تمیزشون کردم! ( بادرنج و پیازچه ی عزیز !)
+با تشکر از تنهایی ِ آروم ِ اتاق و آواز دستان _ تصنیف باران (آواز دشتی)
+ با تشکر از خدای ِ مهربان...

ادامه مطلب  

رنگی رنگی!  

داشتم موهامو میشُستم احساس کردم سرم گیج میره، با چشای بسته؛ درجا نشستم.. بعد که دیدم خوبم پاشدم به ادامه زندگی! که باز حموم چرخید سعی کردم تعادلمو حفظ کنم یا از یه جایی بگیرم که نرسیدم.. فک کنم پامم سُر خورد شایدم نه،با سر و صدای زیاد ولو شدم کف حموم، چن تا شامپو  و اینام با من افتادن، دستم چنان درد گرفت که احساس کردم شکست  بدترش این بود که بازم چشام سیاهی می رفت.. تنها کسیم که خونه بود داداشم بود |:  هی درو میزد که چی شد؟ خوبی؟ درو باز کن و ...
گفتم

ادامه مطلب  

 

سلام دوست خوبم وقتت بخیر خوبی ؟ 
حالت خوبه ان شالله که خوبه خوب باشی . امشب اومدم برات پیام بنویسم ببخش دیشب نشد بیام وبلاگ البته سر زدم چند بار ولی پیام ننوشتم راستش  اعصابم خیلی خورد بود با خونواده بحث شده بود میخواستم برم خونه بابا بزرگ دیگه هیچوقت بر نگردم ولی به خاطر مادرم نرفتم البته رفتم بعد سر جاده داشتم ماشین میگرفتم بعد عقلم برگشت گفتم بزار برم خونه مادرم حالش بد تر این نشه 
حقیقت امروز خوبیم

ادامه مطلب  

حال خراب دیشبم  

بدترین شب زندگیم دیشب بود...:(
به حد مرگ رسیده بودم.بیشتر از20بار از خواب پاشدمو بالا اوردم تا ساعت5صبح که بالا
اوردم دیدم باباومامانم دارن بلند بلند میگن فاطمه فاطمه بابام خودشو زودتر رسوند و گفت
فاطمه بابا چطوری؟!وقتی دید حالمو گفت امپول دارم بیارم بزنی منم شروع کردم گریه کردن 
که نه امپول نمیزنم رفت یه قرص برام اورد و خوردم بعدم کمک کردن که بیام پایئن و کنار 
خودشون بخابم...درد من اینا نیس،درد من چیز دیگس...:(

ادامه مطلب  

منصور قیامت: خوشبختی گاهی آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش، که حسش نمیکنیم!  

منصور قیامت:خوشبختی گاهی آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش، که حسش نمیکنیم!
چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم، خوشبختی بود.دستهای بزرگ و زبر بابا را گرفتن، خوشبختی بود. خنده های کودکیهامان، شیطنت ها، آهنگ های نوجوانیمان، خوشبختی بود.
اما ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم، چای را با غرغر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است، سرد یا داغ است. زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم.گفتند ساکت، مردم خوابیده اند و ما غرغر کردیم و توپم

ادامه مطلب  

 

اى بابا 
دنیا تو خسته نشدى بس که واسه من یکى ضدحال شدى ؟ 
والا من از جانب تو و ممارستى که میکنى هم خسته شدم 
اما از من دیگه گذشته 
انقدر چیزاى باارزش تر از دست دادم که دیگه ککم هم نمیگزه 
یادش بخیر قدیما چقدر واسه از دست دادن بعضى چیزا ناراحت میشدم اما الان کم مونده بشکن بزنم 
نمیدونم هیجانات لحظه ایه یا واقعا زده به سرم؟ 
یا از اون مدل ناراحتیاس که چند روز بعد اثرشو نشون میده شاید 
به هر حال دنیاى عزیز من یکى دیگه مقاوم شدم 
هیچى پشتمو نمیلرز

ادامه مطلب  

خاطرات  

امروز به یاد شیطنت بچگیا وقتی برای نهار میومدیم خونه با فرزانه و کبری بودم که یه  هوکبری در یه خونه رو زد و فرار کرد و مام عین این نمی دونم عین چی پا به فرار گذاشتیم تا رسیدیم خونه از بس خندیده بودم نفسم بالا نمیومدرضا برگشت گفت حالا اینا هیچی از تو بعیده گفتم بابا من که نزدم اینا بودن منم مجبور شدم بدوم ...بعداظهری همه دور هم بودیم  بعد نهار اومدم یه پست گذاشتم که از تو اتاق کشیدنم بیرون و فک نمی کردم ثبت شده باشه میگن تو چی کار می کنی عصری کلی

ادامه مطلب  

#30  

اینقدر روزا زود میگذره که درخواست ویدیوچک دارم!اصلا هم عین خیالم نیس که این روزای عمرمه که داره میگذره :| خیلی راحت میگذره...
امروز که نشد هیچی درست بخونم امیدم به فرداست و مروررر!!!از صبح که شروع کنم به مرور اون چنتا جزوه ی اولیه هم بمونه واسه عصر!
چه بزرگ شده این امتحانا هم!والااا دیگه شورشو در آووردن اینا هم!!
دوباره گروپ زدن تو تلگرام منم با افتخار واسه اولین بار چن کلمه ایی صحبت کردم!خب نمیشه...بعدشم همیشه با برقراری ارتباط مشکل داشتم!چمیدون

ادامه مطلب  

....  

ماااهرررررر؟؟؟
یعنی چی که گفتی تو هم خوش باش؟؟؟؟
تو چته؟؟؟معلوم هس چرا باهام فاز دعوا برداشتی؟؟؟
بابا من آدمم بفهم ناراحت میشم
از همه دوست و آشنا و رفیق و همه خوردم 
تو هم  بیا بزن برو رفیق....
.......
علی شیراز؟؟؟
داداشی ینی دیگه مهر به بعد بهم سر نمیزنی؟؟
تو غلط میکنی عزیز
هفته ای یه بار تو شهری بهت میدن باید بیای نت بهم سر بزنی من دلم برات تنگ میشه
تو واقعا داداش  منی
دو ساله مث داداشم هوامو داشتی و داری
دلم تنگ میشه داداش سر بزن قول میدم برات پس

ادامه مطلب  

 

تاسوعاسلام صب بخیر بیداری؟ اره بابا خیلی وقته ... چطور امروز زود بیدار شدی؟ ... سر و صدا مگه میذاره بخوابم؟ ... بیا ببینمت ... کجا بیام؟ ... دسته از دم در خونه ما رد میشه .... بیام اونجا؟ ... من با مامان میام ... خب چیه مگه منم از دور نیگات میکنم ... باشه بیا پس ..سلام کجا رفتی؟ اومدم خوابگاه چطور؟ بیا روبرو خونه ما نظری کباب میدن بیا بگیر ببر بخور ... باشه الان میام ... مامان و فرامرز هم تو صفن ... اشکال نداره .... وایییییی چه عاشورایی بود ...وخاطرات دیگه ....
یادته ا

ادامه مطلب  

.....  

با عرض سلام و تسلیت  
امیدوارم همتون خوب خوب باشید و دعاهاتون مورد  قبول درگاه ایزد حق تعالی قرار گرفته باشه . 
طی مذاکرات با آقای پشی خان و اینکه ازشون خواستم تغییری در رفتارشون بدهند 
باورتون نمیشه انقده تغییر کرده که دیگه فکر می کنم نمی شناسمش 
دیشب بهش گفتم دلم برا مهدی بداخلاقم تنگ شده ..... 
اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خیلی خوش میگذره .... 
انقدر مهربون شده .... شب ها اصلا" دعوا نمیکنه بگه خوابم میاد .... اصلا خیلی آروم شده 
هااااا

ادامه مطلب  

ذلتنگم آقاجون  

قدم قدم با یه علم ایشالله اربعین میام سمت حرم
با مدد شاه کرم ایشالله اربعین میام سمت حرم
میباره اشک چشمام نم نم رو دوشم کوله بار حضبر
میبینم هرکی رو این روزها داره آماده میشه کم کم
سختی راحت میشه تو این راه  منتظر مونده بودم چند ماه
راهی میشم با یه سربند لبیک یا اباعبدالله
قدم قدم با یه علم ایشالله اربعین میام سمت حرم
با مدد شاه کرم ایشالله اربعین میام سمت حرم
 
 
حال من احسنُ الحوالِ زیارت افضلُ العمالِ
کوری دشمن ها این حرکت با شکوه تر میشه

ادامه مطلب  

بوف کور  

دختره اومده میگه:برا کنفرانس دو تا کتاب بیشتر نمونده....یکیشو انتخاب کن.
بوف کور یا کشتی پهلو گرفته؟
من یه خورده فکر می کنم....میبینم کشتی پهلو گرفته بهتر از بوف کوره....انتخابش می کنم....
فرداش تو خوابگاه دارم کتاب مورد نظر رو مطالعه می کنم.غرق مطالعه ام که یه صدایی میاد...هیاهو تقریبا.... می رم پنجره رو باز می کنم.چند تا از بچه ها دارن با توپ بازی می کنن.میگم:آرومتر....درس داریم ها....یکی از بچه ها میگه:بابا داریم تو این زمین خالیه بازی می کنیم.اسمش رو ه

ادامه مطلب  

 

خسته شدم
نمیتونم از کسی کمک بخوام
نه میدونم باید چیکار کنم
کاف بعد از جراحی خیلی عصبی شده فقط جیغ و داد و بیداد میکنه
به روی خودم نمیارم بدنم عکس العمل نشون میده
واقعا خسته شدم
خوب منم زندگیه خودمم دارم
چقد توان داره مگه یه نفر
همه ی همسن و سالای من هر روزشون بیرون و تفریحه
من همه چیو گذاشتم کنار
خسته شدم از این همه منتی که سرم گذاشنه میشه
بابا من فقط یه بچه بودم 
تو اون سن  هر روز آرزوی مرگ میکردم
یه بچه به اون کوچیکی میگه چیزی حالیش بود
بعد از

ادامه مطلب  

 

خیلی از این دختره، هما، خوشم میاد(!)، كلا هم ول كن من نیس!!! ایمیل زده كه به نظرت من یه سال دیگه بخوام بذارم بچه دار شم، تا اون موقع نازا نمیشم؟ (الان هشت ماهه رفته سر زندگیش!!!)
یعنی گاهی واقعا می مونم چه بهش بگما! بابا به من چه! اینم سواله تو میپرسی؟ مگه من خدام؟ مگه دكترم؟ به من چه عامو!
- خواهره احتمالا امشب برگرده از قشم. میگم خوش میگذره؟ میگه تا الان سه تا خواستگار برام پیدا شده اینجا! میگم اگه خوبن پس ابراهیم رو بی خیال، میگه: ووی نه من ابی خودمو

ادامه مطلب  

لیوان مامانی شکست  

سلام نی نی جون. مامان از وقتی تو اومدی یه کوچولو حال نداره. دایم فشارش پایینه و احساس خستگی میکنه. 
امشب رفته بودیم خونه بابابزرگ تبریزیت. کوفته بادمجون خوردیم که خیلی خوشمزه بود. آش هم خوردیم که اون هم خیلی خوب بود. اما بعد از شام مامانی حالش خوب نبود. به همین خاطر زود برگشتیم. وقتی رسیدیم خونه مامانی رفت آب بخوره که یهو دااااررررققق لیوان مامانی از دستش افتاد و شکست. خود مامان هم کلی ناراحت شد. من هم کلی دلداریش دادم که بابا بیخیال اشکال ندار

ادامه مطلب  

باروووون  

بعد از یه تابستون خسته کننده و بعد از چند ماه تهران بارون اومد....همین چند لحظه پیش قطع شد....پنجره اتاقم بازه همه چراغا خاموشه فقط نوره لب تاپ اتاقو روشن نگه داشته...بوی بارون میاد تو اتاقم...خیلی این حسو دوست دارم...مامان و بابا خوابن...الان میتونم برم ماشینو روشن کنم برم یکم شب گردی ولی هم خطرناکه این موقع شب هم اگه دره اتاقو باز کنم مامان اینا بیدار میشن...شبایی که بابام بیداره مخصوصا تو پاییز و زمستون هروقت که بارون میاد میریم شب گردی اهنگو تا ت

ادامه مطلب  

دلبری از تو ، دلبستگی از من :)  

تضمینِ یه رابطه که به ماهگرد گرفتن و سالگرد گرفتن نیست جانـــــمبه خودنمایی و منم منم کردن و گندِ عکسِ دونفــره رو درآوردن تویِ فضای ِمجازی هم نیست
تو بوق و کرنا کردن و به همه فهموندن که " آره، مثلا ما خیلی باهم خوشیم " هم نیست دوست داشتن یعنی تا بوقِ سگ سرِ کاره ،پلکای خسته اش رو به زور باز نگه میداره  اما از خیرِ دو دقیقه حرف زدنِ آخر شب باهات نمیگذره با پز دادن با پولِ بابا و پارتی رفتنای شبانه و بریز و بپاشای سخاوتمندانه نمیشه دوست داشتنُ

ادامه مطلب  

17 فروردین 95  

سه شنبه 17 فروردین 95
سالروز تولد حلقه بود. دو ساله می شد. در قم به دنیا آمده بود. آن روزها من اصفهان بودم. توی بیمارستان بودم که تولدش را فهمیدم. پای تخت پدرم. پدرم به سختی نفس می کشید. سخت تر می خوابید. برای خواب التماس می کرد. عوارض عمل باز قلب بود. پرستار را صدا کردم. نیمه شب بود. با دکتر شب داشتند پشت سر دکترهای دیگر حرف می زدند. به تابلو نگاه کردم. دکتر شب کمترین عمل جراحی را داشت. گذاشتم پای حسادتش. پرستار آمد. حکما بچه ها در تاریخ تولد حلقه دست ب

ادامه مطلب  

Baba  

میخوام مثل بچه ها بنویسم، آره عمدا مثل بچه ها. بابایی خوبم... انقدر دلم برات تنگ شده که نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم. همیشه گفتم این همه دور بودن برام سخت نیست و اصلا چه اهمیتی داره این وابستگیهای خونی و کوفت و زهر مار؟ ولی امشب برای خودم مینویسم که چه قدر دلتنگ بوی تند پیرهنت هستم. دلتنگ سر گذاشتن روی سینت و خوابیدن با صدای قلبت. دلتنگ بحث در باره ی تمام رمانهایی که خوندی و خوندم. شعر فروغ و اون سیب دزدیدن حمید مصدق از باغچه ی همسایه. دلتنگ سهر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1